× نسخه مناسب چاپ
× نسخه مناسب ذخیره
× ارسال به ایمیل دوستان
× نظرات [0]
× اندازه متن: بزرگتر  کوچکتر
× تعداد بازدید: 721

علی پیام
شنبه، ۲۵ آبانماه ۱۳۸۷
داستان کوتاه
عددها شناور مي‌شوند
از ساعت 1 راه مي‌افتد. تيك‌تاك‌، تيك‌تاك‌، تيك‌تاك‌... در خانة 12 مي‌رسد. پشت سر هم اين منزلها را طي مي‌كند، پيوسته‌. از حركتش خسته مي‌شوم‌. هي پشت سر هم مرتب تيك‌تاك مي‌كند. فاصله‌هاي شماره‌ها و عددها را طي مي‌كند. عددها به نظرم برجسته مي‌شوند. عدد 1، 2، 3، تا 12. فكر مي‌كنم اول او آخر اعداد همينهاست‌. بشر تاكنون توانسته 12 عدد كشف كند. عدد 12 پايان همه چيز است‌. پايان عددها، پايان زندگي‌، پايان كار، پايان فكر است‌.
علي پیام
Payam.44@gmail.com

همين چند روز پيش‌، تو هم مي‌بودي‌، دنيا دور سرت مي‌چرخيد. كوچ مي‌كرد. دهانت زقّوم مي‌گشت‌. پيش چشمانت تاريك مي‌شد. پاهايت قفل مي‌شد و وسط كوچه شق مي‌ماندي‌. مگر آدمي چقدر صبر و حوصله دارد!. يك دفعه‌، دو دفعه‌، سه دفعه‌، مسخره شود. نه اينكه تا چشمشان بيفتد، دو چشم ديگر قرض كنند و از سر تا پاي آدم را نگاه كنند. همان پيشين روز، خواستم داد بزنم‌، جيغ بكشم‌. از ته دل جيغ بكشم‌. هرچه زور دارم‌، جيغ بكشم‌. همه را دشنام بدهم‌، خشك و تر برابر شد، دشنام بدهم‌. هركس برابر شد، تف كنم‌. بگويم‌: تف بر روي شما آدم نديده‌ها؟ كجا بوده‌ايد؟ مگر من چه عيبي دارم‌؟ ها! تا از دروازه بيرون شوم‌، از فرق تا نوك پاهايم را نگاه مي‌كنيد؟ مگر من چه هيزم ‌تري به شما سودا كرده‌ام‌؟ ها! گشتن نمي‌گذاريد، از خرد و كلان ايستاد مي‌شويد، به سويم خيره مي‌شويد، مي‌خنديد، پوزخند مي‌زنيد، پچ‌پچ مي‌كنيد. خواستم خود را روي آسفالت كوچه بزنم‌، سرم را به زمين بكوبم‌، آن‌قدر بكوبم تا كوفت دلم از بين برود. بعدش راحت بيايم و همينجا دم اروسي بنشينم‌. باز لاحول‌ولا گفتم‌. نمي‌دانم‌، تو هم اگر مي‌بودي‌، سرت را خم انداخته‌، راست خانه مي‌آمدي و دروازه را چنان پر ضرب مي‌زدي كه شرق مي‌كرد، به خيالت ديوار مي‌لرزيد، همانجا پشت دروازه عقده‌ات باز مي‌شد و يك من مي‌گريستي و سرت را كه بالا مي‌كردي‌، نزديكيهاي غروب است و با خودت قسم مي‌خوردي كه هرگز بيرون نروي‌. نروي كه نروي‌. همين رقم است يا نه‌؟ ها!

تو را دانيم به خدا! از همان اول كه اينجا آمدم‌، همه چهارچشم مرا مي‌ديدند. آدم‌، غريب هم مي‌شود، غريب كه شد، مسخره آبادي كه نمي‌شود، ها! ببين‌! از صبح در همين دم اروسي نشسته‌ام تا بيگاه‌. زانوهايم شاريده‌. خيلي شاريده‌. از دم صبا وقتي «غلام‌» شوهرم بيرون مي‌شود، دنيا سرم شب مي‌گردد. بايد دروازه را قفل كنم‌. زلفي‌اش را بيندازم‌. چست بيايم و همينجا بنشينم‌. هر دم به نظر مي‌آيد كه مردم مي‌خندند. در كوچه مي‌خندند. صداي خنده‌هايشان به ذرات ريز تبديل مي‌شود. در فضا مي‌چرخند. شناور مي‌شوند. فضا پر از خنده مي‌شود. مثل برف مي‌ريزند. تمام خانه پر از خنده مي‌شود. مردم مي‌خندند. به سوي خانة من اشاره مي‌كنند. دهان‌هايشان يك گز باز مي‌شوند. يگ گز، دو گز، سه گز... اوو... گزها دهان قطار مي‌شوند. دهانها و خنده‌ها محو مي‌شوند و دوباره جان مي‌گيرند. تو باشي چه‌كار مي‌كني‌؟ سر تا پايت نمي‌لرزد؟ ترس و وحشت تمام اندامت را پر نمي‌كند؟ از ترس دهانهاي باز كه چهار طرفت را حلقه كرده‌اند، گشاد شده‌اند، فرار نمي‌كني‌؟ ها! صحن خانه را يك گز، دو گز، سه گز، نمي‌كني‌، چهار طرف قدم نمي‌زني‌؟ ها! و سپس گرم مي‌شوي‌. آنقدر تكرار مي‌كني كه پاهايت كرخت مي‌شود. سُست مي‌شود. همانجا روي موزائيكها مي‌نشيني‌، پخش مي‌شوي‌.

به نظرم مي‌آيد كه از چهار دور ديوار،، چشمها خيره شده‌اند، چشمهاي گشاد، چشمهاي زننده و دريده‌. گوش تا گوش ديوارها دهانهاي باز صف كشيده‌اند. اگر زمين پاره مي‌شد، اگر ناف زمين مرا مي‌كشيد، راحت مي‌شدم‌. نمي‌دانم كجا بروم‌؟ تو خودت بگو. دندانهايم بهم مي‌خورند. انگار سالهاست كه مرا سرما زده است‌. به خانه پناه مي‌برم‌. همينجا مثل هميشه چانه را روي دستانم تكيه مي‌دهم‌. پيش همين اروسي‌، يك چشمم به ساعت ميخ مي‌شود. ثانيه گشت حركات منظم مي‌كند. از ساعت 1 راه مي‌افتد. تيك‌تاك‌، تيك‌تاك‌، تيك‌تاك‌... در خانة 12 مي‌رسد. پشت سر هم اين منزلها را طي مي‌كند، پيوسته‌. از حركتش خسته مي‌شوم‌. هي پشت سر هم مرتب تيك‌تاك مي‌كند. فاصله‌هاي شماره‌ها و عددها را طي مي‌كند. عددها به نظرم برجسته مي‌شوند. عدد 1، 2، 3، تا 12. فكر مي‌كنم اول او آخر اعداد همينهاست‌. بشر تاكنون توانسته 12 عدد كشف كند. عدد 12 پايان همه چيز است‌. پايان عددها، پايان زندگي‌، پايان كار، پايان فكر است‌.

عددها رشد مي‌كنند. بزرگ و بزرگتر مي‌شوند. حركت مي‌كنند. راه مي‌افتند. از قاب شيشه‌اي بيرون مي‌شوند، در هوا پخش مي‌گردند، شناور مي‌شوند. سپس اتاق پر از عدد مي‌شوند. عدد 1، 2، 3 تا 12. صف منظم و مرتبي از اعداد شكل مي‌گيرد. سپس خود را در حصار اعداد عظيم و غول‌پيكر مي‌بينم كه چهار دورم را محاصره كرده‌اند. هريك به اندازه ستونهاي استوار در برابرم قدم مي‌كشند. آنقدر درشت و درشت‌تر مي‌شوند كه احساس مي‌كنم به شكل عقربة ثانيه گشت درآمده‌ام‌. باريك‌، قرمز. از عدد1 راه مي‌افتم‌. هرقدر پيش مي‌روم‌، دل‌زده‌تر مي‌شوم‌. پشت سر هم به عدد 12 مي‌رسم‌. تا چشم باز مي‌كنم‌، عدد 12 را پشت سر گذاشته‌ام و زود به 12 مي‌رسم‌. بعد احساس مي‌كنم در جا حركت مي‌كنم‌. فقط دست و بالك مي‌زنم‌. خسته مي‌شوم‌. نفس‌نفس مي‌زنم‌. فكر مي‌كنم هر نفسي كه مي‌كشم تيك‌تاك مي‌كند. منظم و پيوسته مي‌گويد: تيك‌تاك‌، تيك‌تاك‌... نفسم به شماره مي‌افتد و چشمانم را مي‌بندم‌. ساعت محو مي‌شود. اما تيك‌تاكش نواخته مي‌شود. عادت‌وار و متوالي تيك‌تاك‌، تيك‌تاك‌، تيك‌تاك‌...
هرروز خدا كارم اين است كه يك چشمم به دروازه حويلي ميخ باشد و چشم ديگرم به ساعت‌. خدا خدا مي‌كنم‌، دروازه غرج باز شود و غلام شويم پله دروازه را پر كند و دنيا سراسر چاشت شود. و تا از چشمهاي دريده و شاريده‌، خنده‌هاي معلق و شناور و دهانهاي گشاد خلاص شوم‌. يك چشمم به ساعت خيره است‌. نگاه‌! آن ثانيه گشت‌، دقيقه گشت‌، ساعت گشت، هركدام شان را ببين‌، چقدر سرگردان است‌! در مابين اين دايره بندي است‌. اوه‌! من هميشه تيك‌تاك آن را گوش مي‌كنم‌. تيك‌تاكش را با ضربان قلبم برابر مي‌كنم‌. ساعت تيك‌تاك مي‌كند و قلبم هوپ‌،هوپ مي‌كند. هماهنگ و برابر صدا مي‌كنند. به نظرم كسي كه ساعت را اختراع كرده به اين خاطر است كه با ضربان قلب تنظيم شود. اين‌گونه لحظه‌ها زودتر مي‌گذرد. يك نوع دلمشغولي است‌. احساس مي‌كنم اگر يك وقتي ساعت نباشد، تيك‌تاك نكند، چه خواهد شد؟ آن لحظه كه ساعت كار نكند، قلب هم از حركت مي‌ماند. خيلي مي‌ترسم كه نشود يك روزي ساعت بخوابد. آن‌وقت قلبم بايستد. كره زمين هم بايستد. نظم طبيعت بهم بخورد. شايد قيامت كه برپا مي‌شود، ساعت مي‌خوابد و آن وقت يك مرتبه قلبها مي‌خوابند. روي اين جهت‌، به غلام گفته‌ام وي چند جوره بالتي خريده‌، آنها را در دم دست روي طاقچه گذاشته‌ام‌.
اگر هروقت از پيش اين ساعت دور مي‌شوم‌، صحن مي‌روم‌، دلم به تپش مي‌افتد. اگر خداي ناكرده‌، خوابيده باشد! تيك‌تاك آن متوقف شده باشد! فوراً از پشت شيشه‌هاي اروسي ساعت را نگاه مي‌كنم‌. ثانيه گشت مي‌گردد. خاطرم جمع مي‌شود. تيك‌تاك آن را از پشت شيشه با ضربان قلبم تنظيم مي‌كنم‌. به نظرم زندگي جريان دارد. فكر مي‌كنم هر روزي اين ساعت بخوابد، زنگي هم خواهد خوابيد.
اين روزها ساعت و دروازه هردو دلمشغولي‌ام هستند. هردو. ساعت و دروازه‌. هر صبح‌، به محض اينكه غلام پايش از چهارچوبه دروازه بيرون گذاشته مي‌شود از لاي دروازه آنقدر دنبالش نگاه مي‌كنم كه از پيچ كوچه غايب مي‌شود. زود به ياد ساعت مي‌افتم‌. خانه مي‌آيم‌. هراسان مي‌آيم‌. تيك‌تاك آن را با ضربان دلم برابر مي‌كنم‌. به نظرم مي‌آيد كه زندگي تازه شروع شده است‌. چرخه حيات راه افتاده است‌. با خودم مي‌گويم اگر يك لحظه خانه را ترك كنم‌، خداي ناكرده بلايي سر ساعت نازل نشود، از كار نندازد. نشود كه نبض قلبم از كار بيفتد.

چرا اين دروازه اين‌طوري بسته است‌؟ چرا باز نمي‌شود؟ يگان راهگذري هم پيدا نمي‌شود كه در بزند. تك‌تك كند. صدايي را بلند كند. بلند، بلندتر. آنقدر بلندتر كه همسايه‌ها فكر نكنند كه بيچاره بي‌كس است‌. از صبح تا شب از تنهايي قو مي‌زند. آنها بين‌شان بگو مگو كنند و برخي وقتها سرشان را به علامت تأسف تكان دهند و بگويند: كاشكي مي‌شد كه خانة فلاني مي‌رفتيم‌. گپ مي‌زديم‌. مي‌پرسيديم از كجاست‌؟ از كجاي افغانستان‌. بعد بگويند: شايد گپ ما را نفهمد. حس بعضي‌شان تحريك شوند: برويم بنگريم چطوري گپ مي‌زند، چه طوري شكل و شمايل دارد؟
نه‌، نه‌، بدم مي‌آيد. از همه كس بدم مي‌آيد. نبايد بيايند. اگر هم بيايند و قرآن خدا را بياورند، در را باز نمي‌كنم‌. كاشكي كسي در نزند. بهتر است كه اين دروازه را نزنند. هيچ رهگذري نزند. اين دروازه را كه درست كرده‌اند، به اين جهت است كه از صبح تا شام و از شام تا صبح سراسر بسته باشد. اگر هم كسي از خانه‌هايشان بيرون شوند، سر در ميان دو بازويشان گور باشند. دو چشم‌شان فقط زمين را نگاه كنند. اگر با كسي بربخورند، تلاش كنند كه نگاهشان بهم نخورند. انگار خيلي از همديگر مي‌ترسند. اگر خوب نگاه نماييم‌، فقط دو پاي هستند كه كوچه را مي‌پيمايند، آري‌، نبايد كسي در بزند. در اين وقتهاي از روز كسي به كس كار نبايد داشته باشد. هنگامه‌هاي غروب درها صدا مي‌كنند. آن وقتي كه كارگران از سر كارشان تعطيل مي‌شوند. پشت سر هم درها شرق مي‌زنند. حتماً از اول كوچه تا آن ته‌ها، آنجا كه اووو... خيلي دور است‌، يكباره درها باز مي‌شوند و بسته مي‌شوند. صداي درها خيلي يكنواخت و هماهنگ غِرج مي‌كنند. صداي بسيار منظم و مرتبي توليد مي‌شوند. عين همين ساعت كه منظم تيك‌تاك‌، تيك‌تاك مي‌كند. خدا را شكر كه همين تيك‌تاك ساعت است‌. گاهي هم كه خيال مي‌كنم ساعت خوابيده‌، وارخطا مي‌شوم‌. چست مي‌خيزم و ساعت را نگاه مي‌كنم‌. به تيك‌تاك آن گوش مي‌دهم‌. دلم جمع مي‌شود. شكر خدا زندگي برقرار است‌. زمان نايستاده است‌. به نظرم هر دم كه اين ثانيه گشت مي‌لرزد، زمين هم دور خورشيد مي‌چرخد. با هر لغزش ثانيه گشت‌، زمين هم يك گام پيش ترك مي‌نهد. تيك‌تاك ساعت‌، هوپ‌هوپ قلبم و حركت زمين در هم مي‌پيچند. هماهنگ و يكسان هريك كارشان را مي‌كنند. هركدام وظيفه‌شان را انجام مي‌دهند. كره زمين هم در حركتش حتماً از خانه 1 راه مي‌افتد و خود را در خانه عدد 12 مي‌رساند. دوباره همان مسير را تكرار مي‌كند. حتماً اعداد 1، 2، 3 و... 12 در كره زمين حلقه زده‌اند. عددهاي درشت‌. عددها آنقدر درشت مي‌شوند كه كره زمين را محاصره مي‌كنند. عددهاي سيال‌، عددهاي مواج چهار طرف كره زمين صف كشيده‌اند. صف ممتد، از 1، 2، 3 تا 12. عددها با فواصل منظم دايره‌وار، دور تا دور كره زمين را گرفته‌اند. سپس ساعت گشت‌، دقيقه گشت و ثانيه گشت تيك‌تاك مي‌كند. قلبم هوپ‌هوپ مي‌كند. خاطرم آسوده مي‌شود كه همه چيز روبراه است‌. زندگي برقرار است‌. با خيال راحت مي‌نشينم و با ترتيب خاص به چاره‌جويي مي‌پردازم‌. ليست مي‌گيرم‌. اين راه گشتنم عيب دارد؟ قواره‌ام بد است‌؟ كالايم ديگر رقم است‌؟ و بعدش يك ليست بلندي در ذهنم شكل مي‌گيرد. 1، 2، 3، 4... كالا، قواره‌، روي و... اين اعداد با اعداد ساعت قاطي مي‌شود. اعداد زيادي جور مي‌شود. اعداد درهم مي‌تنند. شور مي‌خورند. اعداد ريز و درشت جان مي‌گيرند. حركت مي‌كنند. فضا را اعداد اشغال مي‌كنند. فضاي اتاق از اعداد پر مي‌شوند. هر رقم عدد راه مي‌روند. سرگردان به هرسو راه مي‌افتند. من از اين همه اعداد مي‌ترسم‌. جانم را ترس پر مي‌كند. عين آدم جني دست و بالك مي‌زنم‌. عين مرغ سركنده دست و پا مي‌زنم‌. چكار كنم‌؟ چهار طرفم را آدم مي‌گيرد، فرار مي‌كنم‌. صحن حيات را گز مي‌كنم‌. بر جهت چهارسو مي‌گردم‌. سرگردان مي‌گردم‌. نمي‌دانم چكار مي‌كنم‌، چرت مي‌زنم‌. سعي مي‌كنم به مغزم فشار آورم‌. براي چه قو مي‌زنم‌؟ چرا صحن حويلي آمده‌ام‌؟ مي‌خواهم چكار كنم‌؟ چيزي يادم نمي‌آيد. هيچ چيزي يادم نمي‌آيد. سپس بدون برنامه به گشتم ادامه مي‌دهم‌. آنقدر مي‌گردم كه از پاي مي‌مانم‌. مانده مي‌شوم و راساً مي‌آيم در همينجا مي‌نشينم‌. گويا سالهاست كه اينجا نشسته‌ام‌. آنقدر نشسته‌ام كه خشكم زده‌. اين چشمانم پاك به اينجا عادت كرده‌. همينجا راحت‌تر هستم‌. در اين اتاق بسته‌، پشت اين پرده كشيده آرام‌ترم‌. اينجا نه كسي مسخره‌ام مي‌كند كه چطوري آدم است‌؟ چطور راه مي‌رود؟ از كجا است‌؟

اينجا، همين چهار ديواري كه روزها يك آدم پيدا نمي‌شود. حتي يك نفر كه درددل خود را بگويم‌. دلم كمي باز شود. كمي گپ بزند. من گپ بزنم‌. اين طوري گپ زدن آدم فراموش مي‌شود. ببين‌! من كم‌كم فراموش كرده‌ام كه صحبت كنم‌. كلمه‌ها را از ياد برده‌ام‌. گويا سالهاست كه با كسي چيزي نگفته‌ام‌. سالهاي خيلي زياد، به اندازه يك عمر. در اين چهار ديواري دلم خيلي غريبي كرده‌. مي‌خواهم از همة غريبيهايم بگويم‌. تو هم دلت عين نيفه سوزن شده‌؟ دل تو براي چه تنگ شده‌؟ براي چه كسي نيفه سوزن شده‌؟ ها! تو هم مثل من باهم قراغهايت دسته‌جمعي مي‌رفتي در كوه و قچر، لاسك مي‌كندي‌، آنها را در دامنت كرده و خانه مي‌آوردي‌؟
زمين برايم آنقدر فراخ بود كه هر رقم مي‌خواستم بازي كنم‌، آزاد بودم‌. از دم صبح تا هوا تاريك مي‌شد، سرگرم بازي بوديم كه دنبال ما مي‌آمد. خانه كه مي‌آمديم‌، چراغ در ته دالان روشن مي‌شد، سپس تا دل آدم مي‌خواست‌، آسمان نزديك بود. چهار طرف آسمان آن روي كوه‌ها تكيه داده شده بود. عين گلكوي يك رنگ ستاره كوك شده بود. تو هم شبها روي بام مي‌خوابيدي‌؟ ستاره‌ها را مي‌شمردي‌؟ تو هم يادت است كه هميشه ستاره‌ها يك رقم بودند؟ ميچيد، هفت كواكب و... آيا هيچ وقت مي‌شد كه صبحها زود از خواب بيدار شوي تاستارة صبح را بنگري‌؟ من كه هر شب ستاره‌ها را حساب مي‌كردم‌، وقتي خوابم مي‌آمد، نشاني مي‌گذاشتم‌. شب ديگر، نشاني را گم مي‌كردم‌. دنبالش مي‌گرديدم‌. پيدا نمي‌توانستم‌. بازهم مي‌خواستم از سر بگيرم‌. ولي نمي‌دانستم از كجا شروع كنم‌؟ از هفت كواكب‌، از كهكشان‌؟ مادرم هميشه مي‌گفت‌: «هفت كواكب عين تانيسته است‌.» نگاه كن‌! آن چهار ميخ تانيسته است‌. آن زن را مي‌بيني كه تانيسته مي‌بافد؟ ها! من دلم مي‌سوخت كه اين زن بيچاره چقدر عذاب مي‌شود! از اول شب تا صبح يكسر روي تانيسته است‌. با خودم مي‌گفتم: ‌اي كاش! مي‌توانستم به او كمك كنم‌. من مي‌بافتم و او استراحت مي‌كرد تا اينقدر ذله نمي‌شد. ولي چشمانم گرم‌گرم مي‌شد و خواب مي‌رفتم‌. صبح يادم مي‌آمد كه نگاهش كنم‌، خوشحال مي‌شدم كه زن رفته است‌. آسوده مي‌شدم‌. راحت مي‌شدم‌. اقلاً روزها كه تانيسته نمي‌بافد. روزها مي‌رفتم در سر تانيسته و به مادرم مي‌گفتم كه مادر! چرا اين زن هيچ خسته نمي‌شو؟ از سر شام تا صبح مدام سر تانيسته است‌! چرا تانيسته‌اش تمام نمي‌شود؟ مادرم مي‌خنديد و مي‌گفت‌: دخترم آدم بايد كار كند. همه‌اش كار كند. تو هم كلان كه شدي‌، كار مي‌كني‌، خسته نمي‌شوي‌، مثل من‌. نگاه كن‌! حالا برو بچه‌ام برو بازي كن‌. و من مي‌رفتم در ته درختان‌، لب جوي‌، كنار آبخانه بازي مي‌كردم‌. هر رقم كه دلم بود، بازي مي‌كردم‌. عين كنه به بازي مي‌چسبيدم‌. بيگاه‌، هوا تاريك مي‌شد، بابايت دنبالت مي‌آمد، تو هم از بابايت مي‌ترسيدي‌؟ من خيلي مي‌ترسيدم‌. از چند قدمي فرار مي‌كردم‌. چند دقيقه زودتر از بابايم به خانه مي‌آمدم‌. بغل مادرم قايم مي‌شدم‌. باباي تو هم وقتي مي‌آمد، مي‌گفت كه چرا تاريك كه شد خانه نمي‌آيي‌؟ دختر نبايد در تاريكي هوا بيرون باشد. حالا كلان شده‌اي‌. مردم چه مي‌گويد؟
من وقتي قد كشيدم‌، روي بام نخوابيدم‌. تو هم نخوابيدي‌؟ من هميشه در ديوال ته موري خانه مي‌خوابيدم‌. بيخ ديگدو‌. آسمان ديوال خيلي كوچك بود. عين دسترخوان‌. از موري خانة تو هم ستاره‌ها كم بود؟ تو هم آرزو مي‌كردي كه كاشكي موري گشاد شود؟ دل تو هم تنگ مي‌شد براي ميچيد، هفت كواكب‌،. ستاره سحر و...؟ و دزدكي بيرون مي‌رفتي‌؟ بيخ ستون دالان ايستاد مي‌شدي‌؟ تا مي‌توانستي نگاه‌شان مي‌كردي‌؟ دلت به آن زن مي‌سوخت‌؟ مي‌ديدي كه سر تانيسته است‌؟ خانه مي‌آمدي و آرزو مي‌كردي كه هرچه زودتر صبح شود تا آن زن هم خانه برود.
تو هم در چهار ديواري بندي هستي‌؟ مثل من‌. كاش اين مردم نباشد. اين چهار ديواري نباشد. تو هم آزاد شوي‌. من هم آزاد شوم‌. اينجا، ملك مردم همه چيز با آدم بيگانه است‌. تو بگو! من عيبي هستم‌، لنگم‌، قيچم‌، شل و كورم‌... چه هستم‌؟

تا دنيا، دنياست‌، عذاب بايد بكشم‌. از صبح تا بيگاه كافو پاره بايد بكنم‌. چهار طرفم دهان باز مي‌كند. يك قولاج‌، دو قولاج‌، سه قولاج و قولاجها احاطه‌ام مي‌كنند. دهانها مي‌خندند، قهقهه مي‌زنند. سپس خنده‌ها در فضا منتشر مي‌شوند. پخش مي‌شوند، متراكم مي‌گردند. دور سرم مي‌چرخند. يك چرخ‌، دو چرخ‌، سه چرخ و... و بعد سرم نيز مي‌چرخد. دنيا هم مي‌چرخد. سرم مي‌چرخد. دنيا مي‌چرخد. پيش چشمانم تارتار مي‌شود. يك تار، دوتار، سه‌تار و... تارها به هم تنه مي‌زنند. شور مي‌خورند. مي‌رقصند. به جنگل انبوه تبديل مي‌شوند. جنگلها مي‌لرزند. زياد هم مي‌لرزند. پشت سر هم مي‌لرزند. بيخ اروسي‌، همينجا عين يك مشت قم مي‌افتم‌. يادم مي‌آيد كه قلبم از تپش افتاده است‌. فوراً ساعت را نگاه مي‌كنم‌. ثانيه گشت بيمارگونه مي‌گردد. و به تيك‌تاك آن گوش مي‌دهم‌. با فواصل منظم‌، يك‌، دو، سه و... در فضاي اتاق مريض احوال تيك‌تاك آن مي‌پيچد.
اين روزها، همان دَم كه پاي غلام از دروازه چپ مي‌شود، ضربان قلبم را با تيك‌تاك ساعت برابر مي‌كنم‌. با تيك‌تاك آن نفس مي‌كشم‌. سعي مي‌كنم موازي نفس بكشم‌. نه پس و نه پيش‌. اين‌گونه راحت هستم‌. به نظرم زندگي برقرار است‌. زمين حركت مي‌كند. نبض قلبم نيز كار مي‌كند.
آن روز ساعت را نگاه كردم و ثانيه گشت را تعقيب كردم‌. از خانه دروازه راه افتاد. يك‌، دو، سه‌... دوباره روي دوازده سوار شد. به نظرم مي‌رسد كه اين ثانيه گشت بيچاره نيز بندي است‌. مجبور است كه از يك جاي مشخص راه برود. اگر خداي نكرده يك زماني گامهايش را غلط كند، كم كند، يا كلان بگذارد، چه خواهد شد؟ حتماً مي‌افتد، براي هميشه نابود خواهد شد. خيلي مي‌ترسم‌. از خدا مي‌خواهم گامهاي خود را غلط نكند. پايش را چپ نگذارد. اگر كمي غلط كند، از كار خواهد افتاد. قلب من هم خواهد ايستاد. يك‌، دو، سه‌... دور نگار مي‌كنم‌. چند دور نگاه مي‌كنم‌. سپس قدمهايم را با ثانيه گشت تنظيم مي‌كنم‌. مي‌گويم‌: برويم‌. تند برويم‌. بعد وارخطا مي‌شوم‌، مي‌گويم‌: نه‌! التماس مي‌كنم‌، تو را به خدا دقت كن‌. پايت نلخشد تا نيافتي كه من هم مي‌افتم‌. توقف نكني‌، قلب من هم توقف مي‌كند. زمين هم از حركت خواهد ايستاد. و صداي گامهايم را با تيك‌تاك‌... تنظيم مي‌كنم‌، يك‌، دو، سه‌... خانه‌هاي ساعت مي‌چرخد. يك دور، دو دور، سه دور و... سرم گيج مي‌رود. گيج مي‌شوم‌. فكر مي‌كنم پايم را چپ گذاشته‌ام‌. زمين از حركت مانده‌. پايم مي‌لرزد. شانه‌هايم مي‌لرزد. به ساعت گوش مي‌دهم‌، تيك‌تاك‌، تيك‌تاك اميدوار مي‌شوم‌. دست بر روي سينه‌ام مي‌گذارم‌، قلبم مي‌تپد. اميدوار مي‌شوم كه هنوز زندگي برقرار است‌. دوباره حركت ثانيه گشت را تعقيب مي‌كنم‌. يك دور، دو دور، سه دور، ساعت مي‌گويد: تيك‌تاك‌، تيك‌تاك‌، تيك‌تاك‌.

اين روزها ساعت را از آن روي ديوار، برداشته‌ام‌. در قچر ديوار روبروي اروسي نصب كرده‌ام‌. به نظرم ساعت در هر تيك‌تاكش با من گپ مي‌زند. آن اولها اداي ساعت را درمي‌آوردم‌. تيك‌تاك‌... و بعد باورم شده كه آن با من سخن مي‌گويد.
مي‌گويم آن تنها كسي است كه با من گپ مي‌زند. او هم سرگردان است‌. درست مثل من‌. من سرگردانم‌. اينگونه‌. سرم را نگاه كن‌! مي‌گردد. تو چه‌؟ تو چرا كسي را نداري كه با تو گپ بزند؟ مثل من‌؟ تو هم شوهرت صبحها سركار مي‌رود؟ و تنها مي‌ماني‌. تنها مي‌ماني‌. پاك فراموش مي‌كني كه چه رقم نقل كني‌؟ بيگاه روز كه مي‌شود، آتش در ته پايم است‌. چشمانم شاريده‌. هر دم خيال مي‌كنم كه از دروازه وارد مي‌شود. يك زن مگر چقدر دل و جگر دارد. تو باشي چكار مي‌كني‌؟ از هر طرف چشمها خيره مي‌شوند. ناخن نشانت كنند. زنان همسايه بايستند، از سر تا پايت نگاه نمايند، دو طرف خيابان‌، كوچه چشم سبز شده باشند. نگاهها عين خار در تنت فرو روند. عين سوزن‌. عين نشتر. بدن تو سوراخ ‌سوراخ شود. از اين طرف تا آن طرف كوچه را قلم خنده كاشته باشند. خنده‌ها پشت سر هم كوجي نمايند. در فضا شناور شوند. پاهايت گره بخورند. كف خيابان بلرزد. زير پاهايت بلرزد. ديوارها بلرزند. خنده‌ها، قهقهه‌ها بخندند. چشمانت تار شود. پيچ‌پيچ خرد و كلان در فضا بلرزد و تو چه مي‌كني‌؟

همين چند روز پيش به اين نتيجه رسيدم كه تقصير زير سر همين قيافة من است‌. اگر خود را آرايش كنم‌، مردم مسخره‌ام نخواهند كرد. بدين جهت سر حوض رفتم‌، دو زانو زدم‌. رويم را سُتره كردم‌. سرم را لچ كردم‌. شانه زدم‌.، شانه را در دم نعل آب گرفتم‌. شانه كردم‌. موهايم تر شد. در دم آفتاب نشستم‌. آيينه را از پيش تاق برداشتم‌. آمدم و در دَم آفتاب‌، خود را چند بار تماشا كردم‌. موهايم در دم آفتاب جل‌جل كرد. شانه را در مابين موها گور كردم‌. موها خوابيد. عين مزرعه گندم‌. پاش دادم‌. مثل جنگل موج خورد. كم‌كم شكست‌. ملايم و نرم خوابيد. برخواستم‌. ملايم و نرم خوابيد. از اين كومه تا آن كومه‌ام را نگاه كردم‌. از اين گوش تا آن گوش‌. صورتم در برابر آفتاب گل انداخته بود. چشمانم را كلان كردم‌. نيمه بسته بود. در تمام حالت نگاه كردم‌. عينهو "شاه مهره" غلطيد. بالا نگاه كردم‌، غلطيد. چپ نگاه كردم‌، غلطيد. گويا دو شاه‌مهره در آب شناور بودند. گويا دو شاه‌مهره در پشت نيزار انبوه زنداني بودند. فكر كردم مژه‌هايم عين سيم خاردار اين دو شاه‌مهره را زنداني كرده‌اند. دلم به آنها سوخت‌. گفتم كه اين نيز مثل من بندي است‌. در اين چهار ديواري‌. من هم بندي هستم‌. آنها هم بندي هستند. اين مژه‌ها عين سيم خاردار آنها را زنداني كرده‌اند. بيايم و آزادشان كنم‌. دستانم را بالا بردم‌. شرق آيينه گل‌گل شد. سپس عين يك خرمن ستاره به برق زدن شدند. بل‌بل كردند. من هم نگاه‌شان كردم‌. خيال كردم ده‌ها ستاره را آورده‌اند و صحن حويلي ريخته‌اند. تكه‌هاي درشت‌، نرمه‌هاي ريز. حركت كردم‌. سرم را خم كردم‌. چندين صورت در شكلهاي مختلف به چشم خورد. خوب كه نگاه كردم‌، به نظرم رسيد كه صورت مرا تكه‌تكه كرده‌اند. هر تكه‌شان را باز هم تكه‌تكه كرده‌اند. خود را شور دادم‌. شكلهاي مختلف موج گرفت و كوجي كرد. به نظرم رسيد كه هريك قسمت‌هاي صورتم است كه روي زمين ريخته‌اند. جانم مورمور كرد و ترس وجودم را لرزاند. برخواستم و در بيخ همين اروسي نشستم‌. حالا هم فكر مي‌كنم كه صورتم هزاران قسمت شده و قسمتهاي آن در صحن حويلي ريخته‌اند. حالا فكر مي‌كنم‌، آيينه دشمن آدم است آيينه آدم را تكه‌تكه مي‌كند. از آيينه متنفرم‌. بدون آيينه خوب است كه آدم بديهايش را نمي‌بيند. آري‌، آيينه عين آدمهاي فضول فضولي مي‌كند. آدم اگر خودش را نبيند، راحت‌تر است‌، مگر نه‌؟ دل تو چه‌؟ تو باشي با اين دل بسمل شده چه مي‌كني‌؟ يك دلم مي‌شود كه روزي بروم سر حوض‌، دست و روي بگيرم و همينجا، در همين اتاق‌، اينجا كه گويا سالهاست بندي هستم‌، جانمازي را از آن طاقچه بردارم‌، دو ركعت نماز بخوانم و بعد در روي سجاده اين شام كشته را بيرون كشم‌. قرار، سينه‌ام را بخيه بزنم‌. و بعد اين دلم را برش كنم‌. تكه‌تكه نمايم‌. چند قالب‌. چند قطعه و بعد قطعه‌ها را كوچكتر كنم‌. آنقدر كه خوب نرم شود. پودر شود و ببرم در مابين كوچه‌، در خانه‌ها، سر چهارراه‌، بازارچه محل‌، خيرات كنم‌. بخش كنم‌، هركس كه يك دانه بخورد كيف كند. لذت ببرد و با خودش بگويد كه قبول باشد.

راست بيايم در همينجا بنشينم‌. ديگر خاطرم جمع خواهد شد. از آن به بعد نبض قلبم را با ساعت برابر نخواهم كرد. از آن به بعد چيزي در درون اين سينه نمي‌تپد. مرا مضطرب نمي‌كند. و بعد اين ساعت را از روي ديوار بلند كنم و ببرم در سر حوض‌. بسم‌الله گفته دل و جگرش را بكشم‌. ثانيه گشت را با پنجه‌هايم آنقدر بفشارم كه نفسش قطع شود. بعد ته سنگك بالاي سنگك كرده آنقدر نرم كنم كه نرمه‌هايش به دست گرفته نشود و در هوا پاش بدهم‌. بادها با خود ببرند. هرجايي كه دلش خواست ببرد. اينطوري راحت راحت خواهم شد. شب شويم كه آمد، با خونسردي مي‌گويم دلم را نذر بي‌بي كردم‌. امروز سر ساعت 12 وسط روز. بردم براي همه بخش كردم‌. يا خواجه خضر هم گفتم كه زياد شود. به همه برسد و برابر آمدم و همينجا نشستم‌. شوي تو با تو چه خواهد گفت‌؟ راست مي‌آيد و در آن پشتي لم مي‌دهد. كج مي‌شود، از راه رسيده خمار مي‌شود و تو چاي دم كرده را مي‌آوري و بيدارش مي‌كني و با چشمان ورم كرده در ناف چشمانت خيره مي‌شود و پيش ديدگانش تارتار مي‌شود و همان رقم چشم باز، خواب مي‌رود؟ و تو از صبح ذخيره كرده‌اي كه همه چيزها را شب به شويم بگويم‌. و همانطور دهانت قفل مي‌ماند؟ صبح زود، كالاي پرچرك و چتلش را بپوشد و تا بتواند به تو از ته دل بگويد تا شب به امان خدا؟ تو بماني و اين چهار ديواري با ديوار سمنتي و بلند. دروازه محكم بسته و فقط مي‌تواني سروصداي داخل كوچه را بشنوي‌. تو بماني و تنهايي‌ات‌. و بعد مجبور شوي كه پناه به همين اتاق ببري‌؟ اين اتاق‌. اينجا.
پايان
/
کليدواژه ها: ادبیات
عربستان و طرح بازگرداندن طالبان
افغانستان برعلاوه اینکه میدان جنگ میان غرب و القاعده، غرب و ایران، هندوستان و پاکستان است، دو کشور رقیب "ایران و عربستان" را نیز واداشته است تا درین کشور به تصفیه حساب شان بپردازند.
استراتژی برای موفقیت در افغانستان
اداره اوباما با یک معمای قابل حل در افغانستان ، که تعداد محدود افراد شامل در اداره قبلی آن را می دانند؛ مواجه است. امریکا نمی تواند، از مسئله افغانستان صرفنظر کند و یا هم از این کشور خارج شود، اما ادامه استراتژی فعلی ما را به این نقطه خواهند رساند.
تعطیلی پایگاه هوایی منس؛ از نمایش تا واقعیت
بسیاری از کارشناسان بر این باورند که کمک های در ازای بستن پایگاه هوایی منس و خروج نیروهای آمریکایی از قرقیزستان به این کشور پیشنهاد شده است. سوال اینجاست که آیا در صورت خروج نیروهای آمریکایی از قرقیزستان و بسته شدن پایگاه منس، روسیه به پرداخت این مبلغ به قرقیزستان مبادرت خواهد ورزید؟
دست کرزی و دامان پیر
بدنبال نامزد شدن علی احمد جلالی و اشرف غنی احمدزی، آقای کرزی در میان دو گروه رقیب که عبارت از اسلام گراهای پشتون و تیم تکنوکرات این قوم قرار گرفت. کرزی بارها کوشش کرد با حزب اسلامی و گروه طالبان نزدیک شود و از طرفداران این گروه در مقابل تکنوکرات های چون اشرف غنی احمدزی و علی احمد جلالی استفاده کند
نگاهی به دلایل آمدن و رفتن آقای کرزی
هرکسی که بیاید "کرزی" است
دولت افغانستان در محاصره کامل طالبان، سفیر یا نماینده دولت آمریکا، فرمانده آیساف، سازمان ملل متحد، اتحادیه اروپا، سازمان ناتو، پاکستان، هند، ایران، شورای ملی افغانستان، احزاب سیاسی خرد و کلان، گروههای دفاع از حقوق بشرو ... قرار دارد.
نظرات [0]



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
 جمعه، 21 حوت 1388
Friday, March 12, 2010
خبرنامه
جهت اطلاع از به روز شدن مجله ايميل خود را وارد نماييد .


عضویت لغو عضویت
تبلیغات
Afghan Press
آمار و اطلاعات
بازديد امروز:28
بازديد ديروز: 446
بازديد از ابتدا:740848
بازدید کننده آنلاین: 8