× تعداد بازدید: 5310باز فرض کنید که در سالهای دور و در هنگامه وقوع یک حادثه تلخ یا شیرین شما به یک موسیقی مشخصی گوش داده اید. یا اینکه یک موسیقی را مکررا در مقطع زمانی خاصی گوش داده اید و در آن ایام حادثه تلخ یا شیرینی در زندگی تان اتفاق افتاده است. امروز اگر همان موسیقی را گوش کنید آن حادثه ی تلخ یا شیرین با تمام ابعاد خودش در ذهن شما زنده می شود. این اتفاق ممکن است برای همه نیافتده باشد اما بسیاری ها این تجربه را از موسیقی دارند. اولین روزهای عاشقی و یا جدایی با نوای موسیقی که آن روزها به کررات شنیده اید دوباره در ذهن شما متداعی می شود. حتی مثلا تلاوت قرآن به سبک عبدالباسط خیلی ها را به خاطره تلخ روزمرگ پدر، مادر و یا دیگر عزیزان شان رجعت می دهد.
تفاوت عکس و موسیقی در رجعت به گذشته در این است که عکس در یک قالب یا چهارچوب کاملا مشخص شما را به گذشته تان باز می گرداند. همان آدم هایی که در چارچوپ یا قالب عکس آمده اند در مرکزیت ذهن شما برای مروز گذشته قرار می گیرند. آدم هایی که احتمالا در قالب آن عکس نگنجیده اند کم کم از حوزه آن حادثه پاک می شوند. اگر شما عکسی را ده سال بعد نگاه کنید بسیار به سختی کل جزئیات آن صحنه را به یاد خواهید آورد. عکس ذهن شما را شکل و قالب مشخصی می دهد و در این شکل دهی آنرا محدود می سازد. اما موسیقی نه تنها ذهن شما را به قالب محدودی اسیر نمی کند بلکه توان تخیل و جستجوی خیال پردازانه تان را در حول و حوش آن حادثه مشخص زیاد تر می کند. عکس اول چشمان تان را به گذشته پرتاب می کند و بعد ذهن تان به تعقیب چشم تان به گذشته بر می گردد. هرچه چشمان تان ببیند، ذهن تان آنرا مرور می کند. اما موسیقی فقط ذهن، فکر و اندیشه تان را به گذشته می فرستد. به همین دلیل بسیاری ها در لحظه شنیدن موسیقی دل خواه شان، چشم های شان را می بندند. زیرا پای فکر احتیاجی به چشم فیزیکی ندارد. فکر شما به مدد جرقه هایی که موسیقی می زند در یک فضای نا محدود پرواز می کند. مثلا اگر در جوانی ازمعشوقه تان جدا شده اید و در لحظه جدا شدن به معشوقه تان گفته اید که برو خدا نگهدارت که من قادر به ادامه دادن راه عشق نیستم و آهنگ " خدا بود یارت" از احمد ظاهرنیز به شکلی از اشکال با آن حادثه گره خورده باشد، حال اگر این آهنگ را بشنوید نه تنها لحظه وداع با معشوقه تان را به صورت زنده و قابل حس به یاد می آورید که لحظات مرتبط با آن مثل اولین روزهای آشنایی، شوخی ها و دیدار های تان را نیز به یاد تان خواهد آورد. بنابراین عکس یک قالب بی جان است در حالیکه موسیقی یک دعوت جاندار. آدم هایی که در یک عکس حضور دارند زنده نیستند اما آدم ها و صحنه هایی که به کمک یک موسیقی به ذهن شما می آیند کاملا زنده اند.
عکس و موسیقی اما ما را تنها به دیدن یا شنیدن حوادثی دعوت می کنند که در گذشته اتفاق افتاده باشند. به کمک این دو هنر ذهن و ضمیر ما از "حال" جدا گشته به قسمتی از گذشته بر می گردد.
مراد من از آوردن این مثال ها روش های بیان و یا باز آفرینی حوادث است. شعر نیز یکی دیگر از ابزار بیان، باز آفرینی و یا حتی آفرینش حوادث است. با این تفاوت که شعر قادر است علاوه بر این که ذهن ما را به گذشته های دور و نزدیک ببرد، حال و آینده را نیز در قلمرو سیاحت ذهن و ضمیر ما قرار دهد. شعر به تعبیری ترکیبی از عکس وموسیقی است. شعر، عکس های زیادی است که در لحظه تماشایش یک موسیقی دلنشین نیز پخش می شود.شعر عکس های زیادی از یک عکس است که نواهای متفاوتی از یک موسیقی تا آخرین بند تصویر به گوش می رسد. این عکس ها، ذهن شما را به نقطه مشخصی می برد و آن موسیقی ذهن شما را از محدودیتی که عکس های عادی بر ذهن تحمیل می کند از مسیر ذهن و ضمیر شما بر می دارد. عکس های شعر، عکس هایی هستند که دیگر عکس نیستند. عکس های شعر از جنس کلمه اند اما همانند عکس های عادی قدرت تصویر گری و رجعت دادن ذهن به حادثه خاصی را دارند.
تصویری گری به کمک کلمات، یکی از مهمترین ابزارهای شعر است. مراد از تصویرگری به مدد کلمات، اضافه کردن دو کلمه به همدیگر وساختن یک مفهوم واحد است. مثلا دو کلمه " زلف" و " سیاه" را وقتی به هم دیگر اضافه کنیم کنیم حاصل آن " زلف سیاه" می شود که خود عکسی است از گیسو: دارم از زلف سیاهت گله چندان که مپرس/ وانچنان زو شده ام بی سروسامان که مپرس.
ساختن یا آفریدن تصویر شاعرانه از مهمترین شگرد هایی است که شاعر می تواند به کمک آن از سطح زبان معمول عبور کرده و زبان و در نهایت شعر ویژه خویش را بیافریند. شاعر با آفریدن هر تصویر شاعرانه ای نشانه یا قرار داد تازه زبانی خلق می کند.
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم/ چو غلام آفتابم همه زافتاب گویم. ترکیب " غلام آفتاب" در این بیت از شعر مولانا یک قرار داد زبانی ای است که به وسیله مولانا خلق شده و پیش از وی نبوده است و بعد از وی نیز همواره مهر مولانا را به پیشانی خواهد داشت. یا در " یاد آر ز شمع مرده یاد آر"، شمع مرده در این مصرع معروف علامه دهخدا یک قرار داد زبانی است که توسط دهخدا خلق شده است. ترکیب شمعِ مرده از اضافه شدن یا ترکیب شدن دو کلمه " شمع" و " مرده" به وجود آمده است. طبیعی است که هم " شمع" و هم " مرده" مفهوم ویژه خود را دارند که این مفاهیم حتی شباهتی هم به مفهوم " شمع مرده" ندارند. " شمع مرده" هم شمع است و هم مرده اما در عین حال نه شمع است و نه مرده. اضافه کردن دو یا چند کلمه به همدیگر منجر به خلق یک عنصر زبانی می شود. مثلا شمع در قرار داد های زبانی ما مدلول مشخص خود را دارد همچنان که مردن نیز در قرار دادهای زبانی دلالت به یک عمل مشخص می کند. اما " شمع مرده" دلالت به مدلول تازه ای می کند که وجود مستقلی در کنار وجود قراردادی " شمع" و " مرده" دارد. عمده ترین تفاوت بین " شمع"، " مرده" و " شمع مرده" در این است که هم " شمع" و هم" مرده" نشان های شناخته شده برای نشان های خاصی اند که این دلالت گری در چارچوپ قرار دادهای زبانی تعریف شده است. هر کسی که به زبان فارسی آشنا باشد با شنیدن کلمه" شمع" فورا یک تصویر در ذهنش نقش می بندد. همه می دانیم که تصویر شمع در ذهن شنونده مدلول است و کلمه "شمع" دال. در زبان فارسی برای کلمه" شمع" تصویر از پیش آماده شده ای را داریم و درست به همین دلیل پس از شنیدن این کلمه ذهن ما دچار پریشانی نمی شود و بی هیچ تعللی مدلول مورد نظر را می یابد. ذهن ما در هنگام دلالت گری نشانه های شناخته شده یک مسیرکاملا خطی را می پیماید. اما در قراردادهای زبانی، ما مدلول مشخصی را برای " شمع مرده" نمی توانیم بیابیم. شمع فقط می سوزد و به پایان می رسد و وقتی هم که به پایان برسد نابود می شود و چیزی نمی ماند که به آن بتوانیم جنازه شمع بگوییم. برای اینکه بتوانیم برای " شمع مرده" مدلول قابل قبولی را بجوییم باید خارج از گستره معنایی شمع و قراردادهای زبانی آنرا پیداکنیم. مثلا شمع مرده می تواند مبارزی باشد که در راه آگاهی و آزادی به شهادت رسیده است. می تواند یک عالم دینی باشد که در راه ارشاد و هدایت مردم کشته شده است. می تواند...به عبارت دیگر هرکسی می تواند شمع مرده ای برای خود داشته باشد و همیشه به یاد او باشد. بنابراین می توان گفت که ترکیب " شمع مرده هم معنی ندارد و هم بی شمار معنی دارد. این ترکیب در گستره قرار دادهای معنی ساز زبانی بی معنی است و در عین حال در رویکرد هنجارشکنانه به قرار داد های زبانی به اندازه مخاطبان خود معنی دارد. به عبارت روشن تر " شمع مرده" معنا ندارد اما به اندازه مخاطبان خود تاویل و تعبیر های مختلف دارد.
با این مقدمه یک پرسش مطرح می شود. چگونه می توان دست به هنجارشکنی زبانی زد که اثر هنری ما یا همان عکسی را که به کمک کلمات می سازیم، در عین حالی که معنی ندارد تاویل پذیر باشد؟ به عبارت روشن تر، شاعر چگونه می تواند ترکیب های اضافی، وصفی و... خلق کند که یک قرار داد تازه زبانی قلمداد شود؟
برای پاسخ گفتن به این پرسش قبل از هر کاری باید شاعر کلمه را به صورت انفرادی مخاطب خویش بسازد. شاعر باید بتواند نسبتهای ممکن و لازم بین یک کلمه مشخص با جهان خارج و هم چنین نسبت های آن را با جهان کلمات و نیز با خود کلمه را مشخص نماید. یک کلمه نامی است برای شئی، پدیده و یا عمل مشخصی، مانند کلمه شمع که عبارت از ماده ای است که می سوزد و نور تولید می کند و خود بر اثر نور افشانی کم کم نابود می شود.
قبل از هرچیزی شاعر باید بتواند تمام ویژگی های مادی و معنوی مدلول- مثلا شمع- را بررسی نماید. بررسی ویژگی ها و خواص مدلول به شاعر کمک می کند تا بتواند نسبت بین آن مدلول و جهان پیرامونش را به درستی بشناسد. با کشف نسبت بین مدلول مشخص و جهان پیرامونش، شاعر می تواند نسبت بین دال ها و یا نشان ها و یا نام ها را پیدا کند.مثلا شمع پیرامون خود را روشن می کند، این روشنگری به قیمت جان شمع تمام می شود. شمع ذره ذره می میرد تا اطرافش را روشن کند.مرگ ویژگی انفکاک ناپذیر شمع است در حالی که مثلا خورشید هم روشن می کند اما نمی میرد. نور خورشید اما بسیار فراوان تر از نور شمع است اما خورشید همیشه زنده است. نکته بعدی ممکن است این باشد که فاصله بین شمع و ما خیلی کم است در حالیکه فاصله بین ما و خورشید بسیار زیاد.نوری که از یک چراغ الکترونیکی به ما رسد یک نور مرده است در حالیکه نور شمع و نور خوشید زنده اند. بنابراین تامل بر ویژگی مدلول ها ذهن شاعر را قادر می سازد تا درک دقیق تری از کلمات به دست بیاورد.
بعد از شناخت ویژگی های ذاتی یک مدلول قدمی بعدی اینست که نسبت بین آن مدلول و جهان پیرامونش را بشناسیم. نسبت بین " شمع" و عمل " مردن" چیست؟ آیا شمع می تواند بمیرد؟ آیا شمع می تواند بگرید؟ آیا شمع می تواند بخندد؟ آیا شمع می تواند راه برود؟ آیا شمع می تواند به من حمله کند و مرا بکشد؟ این پرسش ها به ما کمک می کنند تا میزان توانمندی شمع و نسبت آنرا با جهان اطراف شمع بدرستی بفهمیم. مثلا اگر شاعری بگوید " شمع خشماگین" یا " شمع خندان" تصویرهایش نمی توانند تاویلی را به همراه داشته باشد. در این تصویر ها اتهام ناروایی به شمع بسته شده است. شمع نه خشماگین می شود و نه توان خندیدن را دارد. مسئله بر سر این نیست که شمع باید حتما توان خندیدن را داشته باشد تا بتوانیم بگوییم " شمع خندان" بلکه مسئله بر سر اینست که صفت خندیدن با وضعیت فیزیکی و خواص مادی آن فاصله زیادی دارد. خیلی از شاعران تازه کار تصویرهایی از این دست می سازند اما در ذهن خودشان مفاهیمی فرضی را در نظر می گیرند.
اگر تصویری که به کمک کلمات ساخته ایم دوگانه باشد، یعنی از ترکیب دو کلمه مجزا به دست آمده باشند، باید یک رابطه معنوی و مادی مثلثی را بتوانیم در ذهن خود ترسیم کنیم. دو کلمه ای که از ترکیب آنها تصویر را ساخته ایم قاعده مثلث و مفهومی غایی را که ما مراد کرده ایم راس مثلث خواهد بود. باید بتوان رابطه کاملا منطق پذیری را بین قاعده و راس جست و جو کرد. این رابطه می تواند همجنسی مادی ویا همسویی معنوی باشد. به این بیت از شعرعاشواریی از علی معلم توجه کنید: فریاد های تشنه سر بر اوج می زد/ وادی به وادی خون پاکان موج می زد. " فریاد های تشنه" قاعده مثلثی است که راس آن عصر عاشورا و تهاجم تشنگی بر یاران امام حسین است. رابطه بین " فریاد" و " تشنه" و یا مثلا " گرسنه" چندان قوی و استوار نیست. فریاد نمی تواند تشنه شود چون جان ندارد.اما اگر فریاد را به جای فریاد کننده بگیریم در این صورت فریاد کننده می تواند هم گرسنه باشد و هم تشنه اما در این صورت فریاد کننده نمی تواند سر بر اوج بگذارد. مشکل وقتی قابل حل است که رابطه این دو را با " دال" یا نشانی که شاعر از این ترکیبی کلامی در نظر دارد و خواننده نیز به کمک فضای حاکم برشعر آنرا در می یابد در نظر بگیریم.
تأملی بر فرهنگ زندگی در کابل
موقعیت ژئوپلیتیک افغانستان و رقص و رقم طالبیزم
تصویر شاعرانه
دوشیزگان پرده نشین حریم قدس
.افغانستان امروز چالشها و راهکار ها بعد از گذشت سالیان دراز و پر حادثه که در سایه شوم جنگ و نابسامانی دست وپا میزدیم خوشبختانه حکومتی در کشور ما پدید آمده که اصل وشالوده آن بااراده مردم و انتخاب آزادانه آنان شکل گرفته ودموکراسی هم حد اقل در سطح شعار درین حکومت مطرح است . اما این دغدغه فکری هماره برای من وامثال من بعنوان یک وطن دوست که نمیتواند دربرابر سر نوشت کشورش بی تفاوت بلشد مطرح است که آیا این حکومت بظاهر دموکرات از شعار تا عمل چقدر فاصله دار د ؟وآیا در زبان دم از دموکراسی زدن میتواند رخنه های خطر ناک را { که ممکن است کشتی جامعه نوپای مارا در معرض غرق شدن قرار دهد} رفع نماید؟ این دغدغه نگارنده رابر آن داشت که چالش های فراراه کشور را درین صفحات مر قوم بدارم .. . در رابطه با وضع نا بسامان کشور درشرایط فعلی وعوامل ایجاد تنش ها وچالش ها که فرار اه کشور وملت ما قرار داردکالبد شکافی لازم است بلکه بتوان راهکار های برای رفع ان چالشها دست وپا نمود. بر جسته ترین چا لش ها را در موارد ذیل میتوان خلاصه نمود.. . 1 جهت گیریهای قومی مذهبی زبانی ووو بزرگترین مانع برای رسیدن به یک جامعه ایده ال که جامعه ما ازآن رنج میبرد پدیده منفو رسمت گرایی حزبی و جهت گیری های قومی مذهبی:وحتی زبانی جغرافیایی است که گر چه کمرنگ تر شده ونسبت به گذشته ها شدت وقوتش را از دست داده اما درین جهت تا رسیدن به یک جامعه ایده آل فرسنگ ها فاصله وجود دارد نمونه بارز ان را درموضع گیری وزیراطلاعت وفرهنگ فعلی آقای کریم خرم میتوان دیدکه برابر زبان فارسی{ که هفغتاد در صد از مردم ما با این زبان تکلم میکنند }خصمانه برخوردمی نماید وبا صراحت لهجه وقیحانه بر این زبان سنتی مردم ما می تازد وبه مسئله پوچ قومیت دامن میزند وپدیده منفور قوم گرایی را در اذهان زنده می کند وبار ها دیده شده که بر سر کلمات{ دانشگاه ونگارستان وووکه کلمات فارسیند } چانه زنی میکندوبه نبال پیدا کردن معادل کلمات پشتو به جای این کلمات میگردد.!! . . به راستی آیا افراد نخبه : دانشگاهیان نمایندگان مجلس دانشمندان نویسندگان ووو نمیتوانند در برابر چنین بدعتی بایستند ونگذارند چنین فرد ضد فرهنگی بر کرسی وزارت فرهنگ " هویت فرهنگی مارا به مسخره بگیرد؟! نگارنده بر این باور است که اگر جناب رئیس جمهور کرزی قلبا راضی به این کار نباشد !میتواند چنین وزیری را سر جایش بنشاند ویک فرد صالحی را که خود اهل فرهنگ باشد درین جایگاه مهم انتصاب نماید! خدا کندآب از سر چشمه گل آلود نباشد وجناب کرزی خود نیز از طراحان این مبارزه علیه فرهنگ نباشد . نمونه های دیگری را نیز در عرصه سیاسی کشور میتوان دید که نیاز به باز گویی ندارد واگر سری به مراکز تحصیلات عالی بز نیم میبینیم که در حق اقلیت های محروم چگونه اجحاف صورت می گیرد وحقوق مدنی آنان زیرپا میشود وراهکاری که درین زمینه ضروری به نظر میرسد نهادینه ساختن تخصص سالاری به جای قوم سالاری است ومعیار های ارزشی باید محور تصامیم وانتصاب ها قرار بگیرد .واگر نیم نگاهی به آنطرفتر ها بیندازیم در غر ب مسیحی یا... چرا دور برویم در همسایگان دور ونزدیک{ ایران " ترکیه روسیه ووو}میبینیم که ارزش هاو تخصص ها در همه ابعاد زندگی اجتماعی آنان حاکم است ومتخصصین امور ولو از هر ملیتی با شد در جایگاه اصلی شان قرار دارد واین است معنای عدالت که اسلام منادی آن است اما دیگران درین زمینه گوی سبقت را از ما ربوده اند وباید گفت که اگرشعور سیاسی و اجتماعی ما تا این حد تعالی نیابد نشانه ای از ترقی وتوسعه در ابعادمختلف صنعتی اقتصاد ی و وو را فرا چنگ نخواهیم آورد وازرفاه وآسایش خبری نخواهد بود .. 2 بی عدالتی وتقدم روابط برضوابط در ادارات دولتی . دومین چالش که مانع توسعه اجتماعی به حساب میاید بیعدالتی در گزینش و نصب وعزل افراد در ادارات دولتی میباشد که اگر نگاهی گذرا به وضعیت بحرانی کشور بیندازیم عامل اصلی آن در بیعدالتی های است که ناخواسته بر ما تحمیل شده است .واز رییس دولت گرفته تا وزرائ کابینه وحتی والیان وولسوا ل ها بر اساس روابط وزدو بند های شخصی تعیین میشوند واگر افراد لایق وکار دان بر کرسی های که حق شان بود می نشستند وهر نوع وابستگی ها واستبداد ها ریشه کن میشد امروز وضعیت رفاهی واقتصادی و فرهنگی ما به فرسودگی کنونی نبود باتوجه به این که کمکهای فراوان از طرف کشور های شرق وغرب دنیا در ین کشور سرازیر شده اما متاسفانه بستر سازی مناسب صورت نگرفته ودر این پنج سال که حکومتی به ظاهر منتخب تشکیل شده آثاری از توسعه ورفاه به چشم نمیخورد ووضعیت بد تر ازآ نست که توصیف شود .واین بر میگردد به نا کار آمدی متولیان امور که نتواتنسته اند از ریختن بیت المال در جیب مسئولان بی تعهد جلو گیری نمایند . امروز بی لیاقت ترین افراد بر کرسی های دولتی لمیده اند بی آنکه کاری برای بهبود اوضاع انجام دهند فقط منافع شخصی است که بر منافع ملی سایه گسترده است ونتایج ملیون ها دالر پولی که توسط جامعه بین المللی برای باز سازی کشور فرستاده شده کمتر میتوان دید که در جایش بمصرف رسیده باشد برای اینکه ظرفیت سازی وجود نداشته و هر کس در فکر این بوده که هر چه بیشتنر ازاین پول ها به حساب آنان اختصاص یابد !! واین نهایت ستم اجتماعی است که برملت ما تحمیل گردیده است.امروز ما از نظر رفاه زندگی با استاندارد های جهانی بگو نه ای وحشتناک فاصله داریم ! وضعیت راه ها حمل ونقل بهداشت تعلیم وتربیه وسایر زمینه های که در توسعه یک جامعه نقش اساسی دارد بطور فاحشی نگران کننده است. متاسفانه علیرغم گذشت چند سال از تشکیل حکومت بظاهر دموکراسی هنوز هم مااز کشور های فقیر دنیا به حساب میاییم وطبق آمار احصاییه سازمان ملل در سال گذشته ما سومین کشور فقیر دنیا بودیم . که این ننگ بزرگی است که بر پیشانی این حکومت خود نمایی میکند . وراهکاری که درین زمینه بصورت یک نیاز مبرم وفوری باید ایجاد شود اینکه متخصصین امور اقتصادی وکار گزاران سازنده با یک اقدام معقول وهمه جانبه در صدد ایجاد اشتغال برای بی کاران وجهت دهی سرمایه ها واستعداد های ملی در راستای بهبود وضعیت رفاهی جامعه باشند تا باشد که در اینده نزدیک شاهد شکوفایی کشور در زمینه های مختلف اقتصادی وفرهنگی وو.. باشیم . ما از نظر معادن وزیر ساخت های اقتصادی بسیار غنی هستیم اما این غنامندی باید از قوه به به فعل تبدیل گردد ورنه همانیم که هستیم ودست ما هماره بسوی دیگران درازوملتمسانه خواهان کمک خواهیم ماند که این خصیصه با غیرت وحمیت وشان افغانی ما نمیسازد . 3- دست های پیدا وپنهان برای ترویج فرهنگ های وارداتی امروز که در چارچوب جامعه مدنی ودموکراسی در ابعاد مختلف فرهنگی هنری وحتی اقتصادی و...آزادی هایی پدید آمده" این آزادی باید در چار چوب قوانین اسلامی تعریف شود "چرا که 99%از جامعه ما را پیروان اسلام تشکیل میدهد ودرین زمینه باید از توانمندیهای یک جامعه مدرن با استفاده از مدل های بومی وشرقی البته با حفظ هویت اسلامی افغانی بهره ببریم نه مدل های غربی و...که جز پوچ اندیشی وابتذال چیزی را به ارمغان نمیاورد .بدیهی است که توان مندی های فرهنگی هنری ما در سایه احیاءهویت تاریخی ادب وهنر وفرهنگ خود ما نمود پیدا میکند نه فرهنگ های وارداتی !ودرین مقوله ما انقدر غنی وسرشار از اصالت های فرهنگی هستیم که نیاز به هالیوود وبالیوود ورپ وجاز و...نداریم البته این مثلها اشاره به مقوله سینما وموسیقی دارد اما در مقوله های دیگرمانند شعر داستان نگار گری نقاشی و ...ما مدل های بر جسته ای داریم که دنیاروی آنها حساب باز نموده وجزءافتخارات بشری بحساب میایند.اگر نیم نگاهی به افتخارات گذشته مان بیندازیم وپیشینه تاریخی ادبیات مان را مرور کنیم بخوبی در می یابیم که مولاناها وبوعلی سینا ها وناصر خسرو قبادیانی ها وسنایی هاوفارابی ها که از پایه گذاران فرهنگ بشری بحساب میایند از آریانای کهن ما برخواسته اند که امروز کشور های دیگر مانند ترکیه وایران و...میخواهند خود را میراث دار این سکانداران فرهنگ وادب فارسی جلوه بدهند{ که خود بحث دیگری را می طلبد }وما ناشیانه به اینطرف وآنطرف می غلطیم بی آنکه بدانیم که ما جزءکدام فرهنگ بوده ایم !!در شرایط فعلی چیزی که مارا از افتادن در ورطه بی هویتی وبیگانگی فرهنگی حفظ میکند یاد آوری همان پیشینه ها وافتخارات است واینکه نگذاریم فرهنگ های بیگانه هویت اصیل شرقی مارا تهدید نماید ونسل امروزی مارا در کام مسیحیت انحرافی ومکتب های پوشالی دیگر بکشاند !!متاسفانه امروز دست های پیدا وپنهان در قالب فیلم وداستان ورسانه های مختلف دیداری وشنیداری بطور حساب شده اصالت های بومی وشرقی مارا با تیر زهر آگین تبلیغات نشانه میروند وحتی نوع پوشش غربی! رسومات روز مره زندگی دنیا مدارانه و مادی غربی! وآزادی جنسی غربی! و... را ترویج میکنند" نمونه بسیار روشن آن روز ولنتاین یا روز عاشقان است که درین اواخر در خورد جوانان ما داده میشود واین روز را میخواهند وارد فرهنگ ما بنمایند که بر گرفته از فرهنگ غربی بوده وعشق حیوانی وزمینی غربی را در اذهان زنده میکند و جوانان تشنه عشق وشهوت را در لجنزار جنسی فرا میخواند و ربطی به فرهنگ ما ندارد !وصد البته که ما منکر عشق نیستیم اما عشقی که در غرب تعریف میشود ودر قالب سکس و...رخ مینماید با عشق شرقی ما فرسنگها فاصله دارد ما لیلی و مجنون داریم "فرهاد وشیرین داریم شمس ومولانا داریم محمود وایاز داریم که همه با تلفیقی از عشق آسمانی وعرفان سازنده روح وروان آدمی را جلا میدهد" این عشق ها کجا وآن ابتذال امروزی غرب کجا !! ...ودرین مقوله همان گونه که گفته آمد حفظ اصالت ها وهویت اصیل فرهنگی ما یگانه راهی است که مارا ازین خطر فرهنگی و...مصون میدارد که با اراده ملی و همکاری دولت میتوان گام هایی موثری بر داشت .دراخیر ذکر این نکته ضروری مینماید که نویسنده گان " اندیشمندان امورفرهنگی ورسانه های ملی وارگان های دولتی که در قبال فرهنگ وهنر وعنعنات ملی مسئولیت دارند با یک اقدام هماهنگ نقش موثری را میتوانند ایفاء نمایند به امید آنروز. بدرود